جملاتی از زیگ زیگلار
o خوشبختی چیزی نیست که آن را جایی بجویی و سپس بیابی ، خوشبختی چیزی است که می باید خود آن را خلق کنی.
o برندگان همواره تلقی و ارزیابی مثبتی به خود دارند.به موازات تلاش جهت غلبه بر ضعف ها و کاستی ها همواره به نقاط قوت و مثبت خود نیز نظر دارند.
o بسیارند مردمان با استعداد ولی نا موفق، باهوش اما شکست خورده ، تحصیل کرده و در عین حال بیکار ، نابغه و ناکام این تنها عزم ، اراده و پشتکار و کار سخت است که راه گشاست.
o شاد کردن دلها چندان دشوار نیست ؛ یک نوازش کوچک ...... جنان جه بدانیم چگونه نوازش دهیم. کلمه یا عبارتی ساده....... آری ، به راستی که هر یک به تنهایی کافی است تا روح لطیف آدمی را شاد کند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/07ساعت
8:5 PM
توسط
ava
موضوع:
جملات برگزیده|
نیمه شب از لب آن بام بلند
می کند ماه به ویرانه نگاه
بر سر مقبره عشق و نشاط
می چکد اشک غم از دیده ماه
همه ویرانی ، ویرانی شوم
آخر ای ماه چه می تابی ؟ آه
چهره مردم تماشایی نیست.

+ نوشته شده در جمعه
1387/07/19ساعت
0:47 AM
توسط
ava
موضوع:
شعر|
همه می دونند که :
آدم همه رو از خودش راضی کنه.
آدم نمی تونه همه کارهارو با هم انجام بده.
آدم نمی تونه همه چیز رو به خوبی انجام بده .
آدم نمی تونه همه کارهارو بهتر از همه انجام بده.
پس:
آدم باید بدونه واقعا کیه و همون باشه.
آدم باید تصمیم بگیره مهمترین چیز چیه و همون رو انجام بده.
آدم باید توانایی هاش رو بشناسه و اونارو به کار بگیره.
آدم یاد گرفته بی همتا بودن خودش رو قبول کنه.
آدم یاد گرفته که مهمترین ها رو تعیین کنه و تصمیم بگیره.
آدم یاد گرفته با نقاط قوت و ضعفش زندگی کنه.
آدم یاد گرفته که این حقشه که خودشو محترم بدونه.
آدم یک انسان خیلی مهم میشه.
آدم باید جرات باور این رو داشته باشه که:
یک آدم بی نظیرو فوق العاده است.
توی تمام تاریخ حادثه ای است که فقط یک بار اتفاق می افتد.
زندگی مساله ای برای حل کردن نیست بلکه یک هدیه ست برای دوست داشتن.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/10ساعت
6:19 PM
توسط
ava
موضوع:
آیا می دانید؟؟؟|
آواره
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار.
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار.
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده سرگردان بود!!
شمع خاموش شود از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند!
کس نپرسید کجا رفت که بود
که دمی چند درین جا گذراند!
این منم خسته در این کلبه تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم یا رب
روح آواره ی من کیست، کجاست؟
+ نوشته شده در شنبه
1387/07/06ساعت
6:11 PM
توسط
ava
موضوع:
شعر|
لحظه ها زیبا هستند اگر ما بخواهیم........

+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/06/28ساعت
4:3 PM
توسط
ava
موضوع:
تصاویر عاشقانه|
چقدر لحظه ها سریع می گذرند .....

+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت
9:30 PM
توسط
ava
موضوع:
عشق|
گر در این دنیا نمی دیدم تو را
یا نبودم با تو هرگز آشنا
گر در آن محفل نبودی همچو شمع
یا نمی دیدم تو را در بین جمع
گر ز هر بیگانه ای بیگانه تر
می گذشتی از کنارم بی خبر
گر به سوی من نمی کردی نگاه
با نگاهی که گه رفتم زراه
عاشقی گر به سرشت من نبود
یا که عشقت سرنوشت من نبود
گر تو را بخت بد کوتاه من
سوی دیگر میکنید از راه من
آن زمان جانم ز مهرت پر نبود
سینه ام منزلگه این دل نبود

+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت
9:29 PM
توسط
ava
موضوع:
شعر|
بدان وآگاه باش.!!!
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری سرشار تر شود و هر گاه آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود .
رویاهایت را فرو مگذار که بر آنان زندگانی امیدی نیست
و بی امید زندگانی را آهنگر نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه سر آغاز خویش که حتی سر منزل مقصود را گم کنی
زندگی یک مسابقه نیست زندگی یک سفر است
وتو آن مسافری باش که در هر گامش
ترنم خویش لحظه ها جاریست .

+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت
0:44 AM
توسط
ava
موضوع:
دل نوشته هااااااااااااااا|
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیا و عقبی نبود گوشه ی خاطر
که بدیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدارا
بر در غیب ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری باز به من کن
که بدیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار بجانم
دُرم از دیده چکانست بیاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم ودیدم
که بپایان رسدم عمر و بپایان نرسانم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت
0:39 AM
توسط
ava
موضوع:
عشق|
من این عکس و خیلی دوست دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/27ساعت
0:27 AM
توسط
ava
موضوع:
دل نوشته هااااااااااااااا|
امروز از آرامش فکری جدیدی لذت میبرم
o باید تغییر بدهیم.
o به این که حرف , حرف ما باشد زیادی اهمیت می دهیم.
o وقتی که نه می گویید خیلی ها ناراحت می شوند.
o خیلی وقتها باید اززندگی عوض بشود اگر می خواهید از زندگیتان لذت ببرید
o دلیلش چیست که لذت نمی بریم؟
o اجازه ندهید کسی شادی شما را بدزدد.
o شخص ناراحت نمی خواد آدم شاد کنارش باشه.
o اول باید باور داشته باشید که خداوند می خواهد از زندگیتان شاد باشید.
o تصمیم بگیرید که از همه چیز لذت ببریم خرید کار موزیک ..........
o باید یاد بگیریم به رابطه ها اهمیت بدهیم.
o مردم مهم هستند باید با آنها رابطه خوب برقرار کنیم.
o مردمی هستند که کار می کنند کار کار کار.....
o نمی توانند و نمی دانند که چگونه از زنگیشان لذت ببرند.
o شاید احساس کنید عطایای که دیگران دارند نداری
o هرچی را که دارید باید با آن بسازید و درست کنید.
o کاشکی چیزی را عوض نمی کند.
o باید هر چه را که دارید با آن شاد باشد.
o قلب شاد مانند دارویی می باشد.
o شادی خدا قوت ماست
o شیطان می خواهد شادی ما را بدزدد یعنی قوت ما را...
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/24ساعت
9:25 PM
توسط
ava
موضوع:
آرامش داشتن(جنگ روحانی)|
▓یک فنجان چای▓
افسانه ژاپنی
فرزانه ای ژاپنی که تعالیم حکیمانه اش او را شهره عالم کرده بود, استاد دانشگاهی را که برای تحقیق در تفکرات استاد پیر نزدش رفته بود, به حضور پذیرفت.
پیر چای تعارف کرده , فنجان میهمان را پر کرد. او آرام و لبخندزنان به این کار ادامه داد.
استاد دید که چای دارد از فنجان سرریز می شود. به قدری مبهوت شد که نتوانست توضیحی برای این بی توجهی بخواهد. سهل انگاری ای بود بس در تضاد با آداب معاشرت. کا به جایی رسید که دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و گفت:(( فنجان پر شده ! دیگر جا ندارد.))
پیر بی آنکه خم به ابرو بیاورد گفت(( تو هم مثل این فنجان لبریز از فرهنگ و عقاید و معرفت های خردمندانه و پیچیده خود هستی. تا زمانی که فنجان خود را خالی نکرده ای چگونه می توانم با تو از عقاید خویش بگویم !!
((عقایدی که تنها برای انسانهای بی ریا و بی آلایش قابل درک است.))
آنچه را در مدرسه آموختم , دیگر به یاد ندارم ، آنچه هنوز به یاد
دارم ، از دشت های سبز زندگی آموختم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/24ساعت
9:19 PM
توسط
ava
موضوع:
قصه از این قرار بود.....|
☼ هیچ وقت در صداقت و درستی کوتاه نیاییم.
o دوست خودم وجدان درون خودم.
o وجدان ما آن شخص روحانی درون ماست.
o روان می گوید به چه فکر کنید و چه بخواهید.
o بیشتر موقعها وجدان ما در کُماست اما نمرده.
o وقتی وجدان بیدار می شود به چیزهایی که قبلا ناراحت نمی شدید حالا ناراحت می شوید.
o وجدان شما دوست شماست.
o بهترین شفا برای وجدان آگاه مطالعه کلام خداست.
o باید آزاد زندگی کنیم......
o باید یاد بگیریم چطوری به وجدانمان احترام بگذاریم.
o آن بهترین دوست ماست.
o وقتی احساس گناه می کنیم آن از خدا نیست.
o باید قبل از اینکه تو بخوابی وجدانت بخوابد وجدان می تواند ناراحتت بکند حتی موقعی که احساس خوبی می کنی.
o باید به وجدانمان گوش کنیم آنوقت شخصیتمان عوض می شود....زندگیمان عوض می شود....احساسمان عوض می شود.
o با وجدان بیدار حضور خدا زندگی کردن یعنی خدایا کار ما درست نبوده.
o سازش یعنی کمی از آنچه فکر می کنی درسته.
o چیزهای کوچیکه که ما را خراب می کند.
o همه چیزهای کوچک مهم هستند.
o اگر خودتان را فروتن نکنید خدا خوشحال نمی شود.
o بجای اینکه آنچه دلتان می خواهد بکنید آنچه خدا می خواهد بکنید.
o خدا سرمان داد نمی کشد چون هدایتمان می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/03ساعت
3:24 PM
توسط
ava
موضوع:
صداقت و درستی|
آرامش داشتن جنگ روحانی
وقتی مشکلات می آیند باید صبرکنیم و آرامشمان را حفظ کنیم.
ناراحت نشوید وبه دشمنان نشان دهید که پیروز هستید.
خدا می گوید اگر ساکت باشید دست من باز می شود و می دانم چه کار کنم و اگر خودتان دست بکار شوید نمی دانید چه کار کنید.
باید بنویسید آرام باش رو آینه ،یخچال،در و....
باید کلام خدا را داشته باشیم و بر اساس احساساتمان رفتار نکنیم.
اگر صبرمان خوب نیست پس مشکل داریم.
سلامتی یعنی آرامش خدا در شما مصلح باشد.
موقع عصبانیت اول صبر کنید با حکمت رفتار کنید نه احمقانه.
قبل از هر تصمیم صبر کن احساساتت فروکش کند اجازه بده که خدا به شما بگوید چیکار بکنید.
چطوری در زندگی آرامش را حفظ کنیم.
سرزنش کردن موقع ناراحتی مسئولیت را گردن دیگری می اندازیم نمی خواهیم قبول کنیم.
بهتره آرام باشید اگر می خواهید نجات خدا را ببینید خدا قسمت خودش را انجام می دهد
خدا به شما جهت می دهد اگر یاد بگیرید که منتظر خدا باشید کارهای روحانی انجام دهید.
سعی های روحانی نه نفسانی همه ی ما کارهایمان نفسانی است.
به دنبال و منتظرلطف خدا و قدرت خدا بودن
امیدوار بودن خدا ، خدا برایت یک کار مخصوص انجام می دهد.
باید منتظر خدا باشید با خوشحالی و سرحالی ، از سرزنشها و ملامتها آزاد شوید.
آیا قبل از اینکه کارتان را درست انجام دهید انتظار دارید همه چیز بر وفق مرادتان باشد. باید کار را درست انجام دهید.
تنها کاری که می توانیم بکنیم دعا است دعای ایثار و باور داشتن منتظر خدا بودن با گله و شکایت نمیشود با لب و لوچه آویزان!!!
خیلی عالی است که خدا را باور کنید خدایا خودم را به تو می سپارم ای خدا بر تو توکل می کنم نگذار خجل شوم و دشمنانم پیروز شوند.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/03ساعت
3:16 PM
توسط
ava
موضوع:
آرامش داشتن(جنگ روحانی)|
از وجود هم لذت ببرید و شاد باشید بخندید........
+ نوشته شده در شنبه
1387/06/02ساعت
3:34 PM
توسط
ava
موضوع:
شادی|
هيچ چيز آنقدرها عجيب نيست
كه راست نباشد
****
هيچ چيز آنقدرها عجيب نيست
كه پيش نيايد
****
هيچ چيز آنقدرها عجيب نيست
كه دير نپايد
****
خدايا شكرت...............
خدايا به خاطر همه نعمت هايي كه بهم دادي ازت ممنونم از ته دلم............
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/31ساعت
6:41 PM
توسط
ava
موضوع:
کامیابی|
به دیدارم بیا هر شب
دلم تنگ است

+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/31ساعت
6:14 PM
توسط
ava
موضوع:
عشق|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/31ساعت
12:53 PM
توسط
ava
موضوع:
عشق|
♥در بخشش,قناعت جایز نیست♥
رابیندرانات تاگور
در مسیر جاده دهکده , در هر خانه ای را برای گدایی می زدم,تا اینکه دور دست سایه کالسکه تو , همچون رویایی شگفت انگیز در نظرم پدیدار شد. از خودم پرسیدم: ))این شاه شاهان کیست؟)) امیدهایم قوت گرفت. اندیشیدم که روزهای غم انگیزم دیگر به پایان رسیده اند؛ و من تا بی آنکه طلب کنم چیزی به دست آورم و سعادت و خوشبختی چون گردوغباردر هوا موج زند.
کالسکه در کنارم توقف کرد.نگاهت به من افتاد وتو لبخند زنان پایین آمدی. احساس می کردم که سر انجام لحظه ی والای زندگی ام فرا رسیده است.
اما تو ،به ناگاه ،دست راستت را به سویم دراز کردی و گفتی ((چیزی برایم نداری؟))
آه , چه حرکت شاهانه ای ! دستت را به سوی بینوایی دراز کنی تا از او صدقه بگیری. مات و مبهوت, به آرامی دانه گندمی از خورجین بیرون کشیدم و آن را تقدیم به تو کردم.
امت آنچه مرا به تعجب واداشت این بود که در پایان روز، وقتی خورجینم را روی زمین خالی کردم ، درمیان انبوه دانه ها گندمکی طلایی یافتم!
به تلخی گریستم که چرا شهامت بخشش تمام آنچه را که داشتم ، نیافته ام.
هر که خرج کرد، هدر داد؛ هرکه اندوخت ،باخت؛ اما آنکه بخشید
برای همیشه گنجینه های خود را در امان نگاه داشت.
عنایت خان
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/29ساعت
0:41 AM
توسط
ava
موضوع:
قصه از این قرار بود.....|
آیتم های خلق معجزه
1.ایمان(باور عمیق) : باور عمیق به هر چیزی زندگی را دگرگون می سازد
2.وانمود کردن:یعنی شخصی باورش شود که در آن موقعیت مورد آرزویش قرار گرفته است( مثلا فردی که خود را ثروتمند و در موقعیت عالی زندگی وبا ماشین دلخواهش تصور نماید) در آن صورت به آن هدف نایل میگردد.
3.تلقین : تلقینی که به اعتقاد نزدیک باشد شخص را به اهداف و آرزوهایش می رساند.
4. باطن ما 24 ساعت به مکالمه درونی ما گوش می دهد
5. آنچه می بینید برای تجلی ثبت می شود.
6.آنچه عمیقا احساس کنیم برای تجلی آماده است
7.آنچه به روشنی تجسم کنیم برای تجلی مهیاست
8.باطن انسان شوخی سرش نمی شود
9. وضع قوانین : ما شهروند قانون خودمان هستیم , هر قانونی که در
زندگی برای خودمان وضع و تعریف نماییم همان به واقعیت و تجلی خواهد پیوست پس چه نیکوست که قانون موفقیت و مثبت برای خویش وضع کنیم.
*راههای خداوند اعجاب انگیز است
به خداوند نباید راه نشان داد*
با عدم تمرین با خویشتن یقینا به این مصداق خواهیم رسید :
نقل از بودا: تنها گناه جهل است
ایمان به آگاهی انسان را از استرسها و دپرسها می رهاند
* * *
"من خودم را دوست ندارم و در مقابل هر تحولی مقاومت می کنم"
* * *
شبها که ما خوابیم نیروی الهی ما کاملا بیدار است (علت اینکه شب سردر
میگیریم یا تب می کنیم )
طبیعت به خلقت ما نیاز داشت و هر یک از ا انسانها ماموریت و رسالتی در این طبیعت داریم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت
5:44 PM
توسط
ava
موضوع:
معجزه|
اگر عاشقید....
اگر می خواهید عشقتان را به دست آورید........
اگر می خواهید عاشق باشید و بمانید........
این دعاها و جملات سرشار از نیرو را تکرار کنید
عشق:1.چون با آن يگانه جدايي ناپذير همراهم،
پس با عشق و خوشبختي جدايي ناپذير خود نيز
همراهم.
2.نور خدا در درونم مي تابد و هر چه ترس و ترديد و
خشم و نفرت را مي زدايم تجلي عشق خدا در من ، از
من مغناطيسي مقاومت ناپذير مي سازد.
3. من فقط كمال را مي بينم، و به جز حق الهي خويش
هيچ نمي خواهم.
4.همه را دوست مي دارم و همه دوستم مي دارند او
كه به ظاهر دشمن منست، از در دوستي در مي آيد:
بسانِِ حلقه اي طلايي در زنجيرخير و صلاح من.
5.من با خودم و همه دنيا در آشتي و آرامشم به همگان
عشق مي ورزم و همگان به من عشق مي ورزند.
6. هم اكنون دروازه هاي شادماني به رويم گشوده مي
شود.
7. من تنها ضمير الهي تو را مي بينم.همان طوركه خدا
تو را مي بيند ،كامل و آفريده به سيما و شبيه به او.
8. درود بر الوهيت باطن او براي او در هر كجا كه
هست بركت مي طلبم و دعاي خيرم بدرقه راه اوست.
9.سپاس مي گزارم كه عقدي كه در آسمانها بسته شده
است،هم اكنون در زمين پديدار خواهد شد، اين جفت با
هم يكي خواهند شد ،از الان تا ابدالاباد.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت
5:40 PM
توسط
ava
موضوع:
عشق|
توانگري: 1.من در خرج كردن پول بي باكم و
مي دانم كه خدا روزي رسان بي درنگ و نا متناهي
من است.
2.سپاس مي گزارم كه آن ميليونها ميليوني كه حق الهي
من است، هم اكنون به وسعت درياها و به لطف الهي،
و از راههاي عالي در برابرم جمع مي شود.
3. هرآنچه حق الهي من باشد هم اكنون به صورت
بهمن هاي فراواني، به يمن فيض و از راههاي عالي به
من مي رسد.
4.اكنون ازفراواني آسمانها، وفور نعمت بي درنگ و
بيكرانم را به سوي خود مي كشانم،همه راهها گشوده
اند و چاره ها بسيار همه درها باز مي شوند.
5. خداي من خداي وفور بركت است و اكنون هر نازو
نعمت را كه آرزومندم يا نيازمند باشم، و بيش از آن را
نيز به من عطا مي كند.
6.همه راهها گشوده اند همه درها باز شده اند تاآن
خير وبركت بي رنگ وبي پايان كه خدابرايم مي
خواهد نزدم بيايد .
7. درهايي دور از انتظار گشوده مي شوند وچاره هايي
ناگهان نمايان تا بهمن هاي بيكران فراواني در پرتو
لطف الهي ازراههاي عالي برسرم بريزد .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/24ساعت
5:40 PM
توسط
ava
موضوع:
توانگری|